من اکنون در دهان تو ایستاده ام
و برای جنون دندان هایت
شعر می گویم
- سنگ های آسمانی تنها برای افتادن صف کشیده اند -
با دندان هایت سخن می گویم
با غده های بزاق ات که آدم ها در آن
به جستجوی الماس رفته اند
- آیا من عمر من کوتاه تر از آخر نون جنون دندان هایت...
تف کن مرا ای غول!
ای الله اکبر!
ای لا اله!
من می خواهم با سیل آب های بزاق تو
به سیاره بهشت بازگردم
تا صدای جویده شدن خورشید
در دهان ات
تنها بماند.
فراز بهزادی
« من» می جوشید
ماه رویت
هم بستر أب می شد
و تو
مدام
در من
می رقصیدی
یکی از اشعارم رو که توی تابستان همین امسال گفتم رو گذاشتم توی وبلاگم تا از نظرات دوستان راجع به این شعر جویا بشم.
میان تنهایی اتاق ام
کلافگی مدام سرک می کشد
انگار چیزی گم شده باشد
یادم می افتد
زنگ می زنم که شاید:
الو/211
دویست و یازده
من آینه ای را گم کرده ام
که به وقت تنهایی
به زیبایی نگاه تو
چین های صورتم را
خوانش می کرد
با توام
ای تزریق صدا
بشکن خواب سنگین آینه را
می خواهم امشب کنار باکرگی این سکوت
از حوصله نداشته ام که سر می روم
اتاق را واگذارم به تنهایی خود و
به جای آن خیابان
وقتی که پاهایم آمبولانس تنی می شود
که دست ها بروی پیشانی اش
تب می کند
وتا بیمارستان شانه هایت جیغ می کشد
موهای تو را
گیس کنم
الو/ 211
چرا دور افتاده ای و
میانمان سیم های آرامش
مدام قطع و وصل می شود
انگار آن طرف یکی دارد
این فاصله را کش می دهد
حالا
جلوی ناتمام حرف هایم یک ویرگول می گذارم و
چند سطر به عقب برمی گردم
از آنجا که گفتم
رویای چشمانت را
تزریق همین صدا بیدار می کند
ولی حالا که نبض به شماره افتاده ی آینه
در دستان من است
از رویای همان سطرها
می افتم به میان این اتاق
کنار دری
که دلم را
بسته می شود و
تا آخر میم نگاهم
مرگ کش می آید
بر سر چهار راه عشقت نشستم من پهن کردم باز بساط این گدایی را
تابستان ۸۶
هیاهوی فالگیر کولی
که دلم را
میان فنجانش
گول می زد
الیاس سلیمی خورموج-تابستان ۸۶
گنجشك ها با تو دوستند
گربه ها از صداي پايت فرار نمي كنند
سوسك ها
_اگر تو بخواهي _
كنار دمپايي ها دراز مي كشند
جانور درونم آرام شده است
تو با كدام زبان حرف مي زني ؟!
حافظ موسوی
چند روز پیش کتابی با اسم اندوهی ژرف نوشته یاسمینا رضا رو که پارسال از نمایشگاه کتاب خریده بودم میخوندم. جریان کتاب از این قراره که یه پدری راجع به موضوعات مختلف و شخصیت های اطرافش و دیدی که نسبت به اونا داره برای پسرش حرف میزنه. این کتاب رو قبلا"سه بار یا شاید بیشتر خونده بودم ولی هنوز نتونستم درست گوینده ی ذاستان رو درک کنم. ولی بین صحبت های پدر یه حرفی گفت که خیلی به دلم نشست و اون این بود که:«زندگی همان چیزی است که بی صبرانه آن را می طلبیم و واقعیت ماده ای که باید آن را به دور انداخت.این فرضیه ی من است ومابقی چیزی نیست جز چرب زبانی های زنانه.»
از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل
از همان روزی که فرزندان آدم،
زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید،
آدمیت مرده بود
گرچه آدم زنده بود....
روزگار مرگ انسانیت است
من،که،
از پژمردن یک شاخه ی گل،
از نگاه ساکت یک کودک بیمار،
از فغان یک قناری در قفس،
از غم یک مرد در زنجبر،
حتّی قاتلی بر دار
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
وندرین ایّام زهرم در پیاله، زهر مارم در سبوست،
مرگ او را از کجا باور کنم؟...
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فزض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن یک شاخه ی گل هم در جهان یکسر نرۥست
فرض کن جنگل بیابان بود ار روز نخست.
در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبتها صبور
صحبت از مرگ محبّت، مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است.
فریدون مشیری
کنار برکه کوچک
قورباغه گرسنه!
دستي قرص ناني به سفره نهاد
ابر که باد نوشيد
ماه به زمين پرت شد
الياس سليمي- خورموج
تابستان ١٣٨٦
مرگ شاعر بزرگ دکتر قيصر امين پور را که دل تمام اهالي شعرو ادبيات را به لرزه درآورد به همهي دوستداران آن شاعر تسليت عرض مي کنم.
تو ميتواني؟
من
سالهاي سال
مردم
تا اين که يک دم زندگي کردم
تو ميتواني
يک ذره
يک مثقال
مثل من بميري؟
«مرحوم دکتر قيصر امين پور»

